نهج البلاغه

شرح نهج البلاغه محمد دشتی – خطبه ۱۵۰ – اشارت به حوادث بزرگ

امام زمان و امیدواری به آینده
الا و ان من ادرکها منا یسری فیها بسراج منیر و یحذو فیها علی مثال الصالحین
(آگاه باشید! همانا یکی از ما اهل‌بیت (ع) در آینده در امواج حوادث با چراغی درخشنده راه می‌پیماید و با راه و رسم صالحان و پاکان عمل می‌کند)
حافظ:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مهر و
باز آید و از کلبه‌ی احزان بدر آیی
خاقانی:
شیطان شکند آدم و دجال کشد مهدی
چون آدم و مهدی باد انصار تو عالم را
مهدی دجال کش آدم شیطان شکن
موسی دریا شکاف احمد جبریل دم
زمانه حیدر اسلام خواندش پس از این
که ذوالفقار ظفر در نیام او زیبد
مولوی:
تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته
نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان
خاقانی:
در نفس مبارکش سفته‌ی راز احمدی
در سفن بلا رکش معجز تیغ حیدری [۱۴۰۹].
شهریار:
پیر کنعانم و گردم بسر چاه فراق
بو که آن یوسف گلپیرهن آید بیرون
بوی پیراهن آن یوسف گم گشته بیار
تا که یعقوب ز بیت‌الحزن آید بیرون [۱۴۱۰].
فدایی شیرازی:
ای وارث شیر خدای ای حق پرست حق نمای
دست خدایی برگشا در هم شکن اصنام را
حاجی محمد کریم خان:
ای امیر منتظر ای دست حق
ای ز تو ایجاد بعد و ماسبق
ذوالفقار خود برآور از نیام
نیست گردان از جهان مشتی لئام
ضیاء اصفهانی:
مهدی غائب آن که ز دجال فتنه‌ام
در زیر چتر معدلت خود امان دهد
ای شه برون خرامی اگر ذوالفقار تو
رونق به دین خاتم پیغمبران دهد [۱۴۱۱].
معزی:
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف
تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا
سروش:
در فرقان نامش بقیه الله
دین باقی از و تا بروز محشر
ناصرخسرو:
بر جان من چو نور امام زمان بتافت
لیل السرار بودم و شمس الضحی شدم [۱۴۱۲].
لامع:
مشو نومید وصل دل ستان از طول هجرانش
که شب هر چند طولانی بود صبح است پایانش [۱۴۱۳].
شهریار:
یکی خورشید جان افروز این ابر می‌پوید
که صبح و شام از او بازند نقش سایه روشنها
بدیدار رخت دلها بروزنهای چشم آمد
بتاب ای آفتاب آرزومندان ز روزنها
فرو دم صبحه‌ی افلاکیان در صور منصوری
که از دلهای بشکسته به عرش افراشت شیونها
چنان در دامن گیتی گرفت آن آتش فتنه
کز او آزادگان چون سرو برچیدند دامنها
چه جای دوستان کز فتنه فتانه فرسوده
پناه پرچم صلح تو می‌جویند دشمنها [۱۴۱۴].
رفعت سمنانی:
گرچه امروز کس از حالت دل آگه نیست
در دل ما بجز از مهر تو کس را راه نیست
دامن وصل تو چون همت ماکوته نیست
ملک هستی را جز ذات گرامت شه نیست
تا تو شاهی همگی بنده درگاه تو ایم
سر قدم ساخته دلباخته در راه توئیم
نور انورش طالع از جمال مه رویان
ذات اقدسش آمد ذات غیب را برهان
جوهر وجود او گشته در عرض پنهان
گه قرین آه دل گه بدیده گریان [۱۴۱۵].
حافظ:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
مولوی:
مهدی و هادی وی است ای راه جو
هم نهان و هم نشسته پیش رو [۱۴۱۶].

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *