نهج البلاغه

شرح نهج البلاغه مکارم نامه ۳۶ – پاسخ به برادرش عقیل بن ابى طالب

وَهُوَ جَوابُ کِتاب کَتَبَهُ إلیْهِ عَقیلُ
از نامه هاى امام(علیه السلام) است که آن را به عنوان پاسخ به برادرش عقیل بن ابى طالب درباره لشکرى که به سوى بعضى از دشمنان گسیل داشته، نوشته است(۱)
۱ . سند نامه:
در مصادر نهج البلاغه آمده است که این نامه را قبل از مرحوم سیّد رضى، ابراهیم بن هلال ثقفى در کتاب الغارات و ابوالفرج اصفهانى در کتاب الاغانى و ابن قتیبه دینورى در کتاب الامامه والسیاسه آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۳۲). شرح بیشترى درباره سند این نامه را که مرتبط با خطبه بیست و نهم امیر مؤمنان على(علیه السلام) است در جلد دوم همین کتاب (پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)) ص ۲۰۳ آوردیم.
نامه در یک نگاه
ماجراى این نامه چنین است که بعد از داستان حکمین، چون معاویه شنید على(علیه السلام)بار دیگر آماده پیکار با او مى شود، در وحشت فرو رفت و براى تضعیف اراده مردم کوفه و عراق دست به برنامه هاى ایذایى زد از جمله ضحاک بن قیس را با سه هزار نفر لشکر به عراق فرستاد و گفت: هر کجا مى رسید طرفداران على را به قتل برسانید و اموالشان را غارت کنید و هرگز در یک جا نمانید; شب در یک جا و روز در جاى دیگر و از مقابله با لشکر على بپرهیزید. ضحاک که مرد مغرورى بود خود را به نزدیکى کوفه رسانید. امام(علیه السلام) سپاه بزرگى به فرماندهى حجر بن عدى فراهم کرد و او و لشکریانش را در هم کوبید. عده اى کشته شدند و بقیه از تاریکى شب استفاده کرده و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
ماجراى حمله ضحاک اجمالا به عقیل که در مکّه بود رسید. سخت نگران شد و در این هنگام نامه اى به برادرش امیر مؤمنان على(علیه السلام) نوشت که خلاصه نامه اش چنین بود: خداوند تو را از هرگونه ناراحتى حفظ کند و از بلیات نگه دارد. من براى عمره به مکّه آمدم. عبدالله بن سعد (برادر رضاعى عثمان بن عفان) را در مسیر دیدم که با چهل نفر از جوانان از فرزندان طلقا آمده بود. در چهره هاى آنها آثار ناراحتى دیدم. گفتم: اى فرزندان دشمنان پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به کجا مى روید؟ مى خواهید به دشمنان اسلام ملحق شوید شما از قدیم الایام دشمن ما بوده اید آیا مى خواهید نور الهى را خاموش کنید؟ سپس هنگامى که به مکّه آمدم دیدم مردم درباره حمله ضحاک بن قیس به اطراف کوفه و غارت گرى هاى او سخن مى گویند. اف بر این دنیا که مرد پستى همچون ضحاک را در برابر تو جسور ساخته; مردى که کمترین ارزشى ندارد و من چنین پنداشتم که شیعیان و دوستانت دست از یاریت برداشته اند. برادر! دستورت را براى من بنویس ما مى خواهیم تا زنده ایم با تو باشیم و با تو بمیریم. به خدا قسم دوست ندارم لحظه اى بعد از تو زنده بمانم. به خداوند عز و جل سوگند که زندگى بعد از تو ناگوار است.
امام(علیه السلام) در پاسخ او نامه مورد بحث را نوشت و به او اطمینان داد که لشکریان ضحاک متلاشى شده اند و بعد از دادن تلفاتى فرار کردند و عقیل خوشحال شد.
جالب توجّه است نویسنده مصادر نهج البلاغه پس از ذکر این نامه (نامه عقیل) مى نویسد: با توجّه به اینکه حمله ضحاک در اواخر عمر على(علیه السلام)واقع شده و عقیل چنین نامه اى حاکى از محبّت شدید و تسلیم فرمان على(علیه السلام) به برادرش نوشته، پس آنچه بعضى مى گویند که عقیل سرانجام برادرش امیر مؤمنان(علیه السلام) را رها کرد و به معاویه پیوست، دروغى بیش نیست.
این نامه به چند نکته اشاره دارد:
۱٫ حمله جمعى از طرفداران معاویه به اطراف کوفه و برخورد شدید سپاهیان امام(علیه السلام) با او که منجر به شکست سخت آنها شد.
۲٫ شکایت امام(علیه السلام) از قریش و اینکه آنها همان گونه که بر ضد رسول خدا(صلى الله علیه وآله)با یکدیگر متحد شدند، بر ضد امام(علیه السلام) نیز متّفق گشتند.
۳٫ نظر امام(علیه السلام) در مورد کسانى که بیعت با آن حضرت را شکستند و به دشمن پیوستند و اینکه پیکار با آنها لازم است تا به سوى حق بازگردند.
۴٫ یادآورى این نکته که اقبال و ادبار افراد در روح او اثر نمى گذارد و همچنان محکم و استوار در مقابل دشمن ایستاده و خم به ابرو نمى آورد.
بخش اوّل
فَسَرَّحْتُ إِلَیْهِ جَیْشاً کَثِیفاً مِنَ الْمُسْلِمِینَ، فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِکَ شَمَّرَ هَارِباً، نَکَصَ نَادِماً، فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِیقِ، وَقَدْ طَفَّلَتِ الشَّمْسُ لِلاِْیَابِ، فَاقْتَتَلُوا شَیْئاً کَلاَ وَلاَ، فَمَا کَانَ إِلاَّ کَمَوْقِفِ سَاعَه حَتَّى نَجَا جَرِیضاً بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ، لَمْ یَبْقَ مِنْهُ غَیْرُ الرَّمَقِ، فَلاَْیاً بِلأْی مَا نَجَا. فَدَعْ عَنْکَ قُرَیْشاً وَتَرْکَاضَهُمْ فِی الضَّلاَلِ، وَتَجْوَالَهُمْ فِی الشِّقَاقِ، وَجِمَاحَهُمْ فِی التِّیهِ، فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِی کَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله) قَبْلِی، فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی، فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِی، وَسَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی.
ترجمه
(در مورد ضحاک فرمانده لشکر معاویه توضیح خواسته بودى) من سپاهى انبوه از مسلمانان را به سوى او گسیل داشتم. هنگامى که این خبر به او رسید دامن فرار به کمر زد و با ندامت و پشیمانى عقب نشینى کرد; ولى سپاهیان من در بعضى از جاده ها به او رسیدند و این هنگامى بود که خورشید نزدیک به غروب بود. مدت کوتاهى این دو لشکر با هم جنگیدند و این کار به سرعت انجام شد; درست به اندازه توقف ساعتى (و ضحاک و لشکرش درمانده و پراکنده شدند) و در حالى که مرگ به سختى گلویش را مى فشرد نیمه جانى از معرکه به در برد و از او جز رمقى باقى نمانده بود و سرانجام با سختى و مشقت شدید از مهلکه رهایى یافت.
(اما آنچه درباره مخالفت هاى قریش با من گفته اى) قریش را با آن همه تلاشى که در گمراهى و جولانى که در دشمنى و اختلاف و سرگردانى در بیابان ضلالت داشتند، رها کن. آنها با یکدیگر در نبرد با من هم دست شدند همان گونه که پیش از من در مبارزه با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) متحد گشته بودند. خدا قریش را به کیفر اعمالشان برساند آنها پیوند خویشاوندى را با من بریدند و خلافت فرزند مادرم (پیامبر(صلى الله علیه وآله)) را از من سلب کردند.
شرح و تفسیر
داستان ضحاک بن قیس
همان گونه که قبلاً گفته شد، این نامه پاسخى است از امام(علیه السلام) به برادرش عقیل درباره داستان حمله ضحاک بن قیس به اطراف کوفه و شکست سخت و عقب نشینى او، بنابراین ضمیر در «الیه» به ضحاک باز مى گردد، هرچند بعضى از شارحان، این داستان را مربوط به «بُسر بن ارطاه» و حمله او به یمن دانسته اند و عجیب تر اینکه بعضى ضمیر را به معاویه باز گردانده اند در حالى که هیچ یک از این دو صحیح نیست.
به هر حال امام(علیه السلام) در آغاز نامه که سیّد رضى آن را براى اختصار حذف کرده (مطابق آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده و مصادر نهج البلاغه نیز نقل کرده است) پس از حمد و ثناى الهى و دعاى خیر براى عقیل اعلام مى کند که نامه او به وسیله عبدالله بن عبید ازدى به او رسیده و نگرانى او را از ماجراى حمله ضحاک به اطراف کوفه درک نموده است.
آن گاه براى رفع نگرانى برادر ماجراى لشکرکشى معاویه را به وسیله ضحاک چنین شرح مى دهد و مى فرماید: «من سپاهى انبوه از مسلمانان را به سوى او (ضحاک فرمانده لشکر معاویه) گسیل داشتم. هنگامى که این خبر به او رسید دامن فرار به کمر زد و با ندامت و پشیمانى عقب نشینى کرد; ولى سپاه من در بعضى از جاده ها به او رسید و این هنگامى بود که خورشید نزدیک به غروب بود»; (فَسَرَّحْتُ(۱) إِلَیْهِ جَیْشاً کَثِیفاً(۲) مِنَ الْمُسْلِمِینَ، فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِکَ شَمَّرَ هَارِباً، وَنَکَصَ(۳) نَادِماً، فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِیقِ، وَقَدْ طَفَّلَتِ الشَّمْسُ لِلاِْیَابِ).
«کثیف» به معناى انبوه و پر جمعیّت است و مطابق بعضى از روایات، عدد لشکر امام(علیه السلام) در اینجا چهار هزار نفر بود از افراد تازه نفس و آماده که همچون عقاب بر سر دشمن وارد شدند و به همین دلیل ضحاک و لشکرش فرار را بر قرار ترجیح دادند و از حمله خود به اطراف کوفه پشیمان گشتند; ولى لشکر امام(علیه السلام)به تعقیب آنها پرداخت و نزدیک غروب به آنها رسید که شرح ماجرا در جمله هاى بعد از همین نامه خواهد آمد.
تعبیر به «مِنَ الْمُسْلمین» اشعار به این دارد که لشکر مخالف و فرمانده اصلى آنها در شام از مسلمانان نبودند.
تعبیر به «شمّر هارباً» در واقع سخریه اى است نسبت به ضحاک، زیرا «شمّر» معمولا به معناى دامن همت به کمر زدن براى انجام کار مهمى است، نه براى فرار که ضحاک آن را انتخاب کرده بود.
جمله «قد طفّلت الشمس» ـ با توجّه به اینکه طفول به معناى نزدیک شدن است ـ اشاره به این است که دو لشکر هنگامى به هم رسیدند که خورشید نزدیک غروب بود و تعبیر به «ایاب» کنایه از این است که خورشید صبحگاهان گویا از مقر خود به سوى ما مى آید و عصرگاهان به مقرش باز مى گردد و این تعبیر لطیفى است براى غروب آفتاب.
آن گاه در ادامه این سخن مى فرماید: «مدت کوتاهى این دو لشکر با هم جنگیدند و این کار به سرعت انجام شد; درست به اندازه توقف ساعتى (و ضحاک و لشکرش درمانده و پراکنده شدند) و در حالى که مرگ به سختى گلویش را مى فشرد نیمه جانى از معرکه به در برد و از او جز رمقى باقى نمانده بود و با سختى و مشقت شدید از مهلکه رهایى یافت»; (فَاقْتَتَلُوا شَیْئاً کَلاَ وَلاَ، فَمَا کَانَ إِلاَّ کَمَوْقِفِ سَاعَه حَتَّى نَجَا جَرِیضاً(۴) بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ(۵)، وَلَمْ یَبْقَ مِنْهُ غَیْرُ الرَّمَقِ، فَلاَْیاً بِلأْی مَا نَجَا).
فراموش نباید کرد که این ماجرا در خطبه ۲۹ نیز به آن اشاره شده و آن خطبه و این نامه با یکدیگر هماهنگ است.
تعبیر به «کَلاَ وَلاَ» به معناى این است که این کار به سرعت انجام گرفت هماهنگ تلفظ کردن «لا و لا» و در بعضى از تعبیرات در کلمات عرب «لا و ذا» گفته مى شود و هر دو اشاره به همان کوتاهى زمان است که در فارسى به جاى آن مى گوییم: مانند یک چشم بر هم زدن.
تعبیر به «بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ» ـ با توجّه به اینکه مُخنّق به معناى گلوگاه است که اگر آن را فشار دهند انسان خفه مى شود ـ اشاره به این است که لشکریان امام(علیه السلام) ضحاک را تا پاى مرگ پیش بردند به گونه اى که جز رمقى از او باقى نمانده بود. این تعبیر هم در عربى معمول است و هم در فارسى که وقتى شخصى را تحت فشار شدید قرار مى دهند مى گویند: گلویش را فشرد.
قابل توجّه است که ابراهیم ثقفى در کتاب الغارات ماجرایى را نقل مى کند که تفسیرى است بر جمله امام(علیه السلام): «وَلَمْ یَبْقَ مِنْهُ غَیْرُ الرَّمَقِ; جز رمقى از ضحاک باقى نمانده بود» مى گوید: هنگامى که ضحاک از دست فرمانده لشکر على(علیه السلام)«حجر بن عدى» فرار کرد شدیدا تشنه شد، زیرا شتر حامل آب را گم کرد. در این حال لحظه اى خواب خفیفى بر او عارض شد و به همین جهت از جاده منحرف گردید. هنگامى که بیدار گشت تنها چند نفر از لشکرش با او بودند و هیچ کس آب به همراه نداشت. بعضى از آنها را فرستاد تا آب پیدا کنند ولى پیدا نشد. ناگهان مردى پیدا شد به او گفت اى بنده خدا تشنه ام مرا سیراب کن. گفت: به خدا سوگند نمى دهم تا قیمت آن را بپردازى. گفت: قیمت آن چیست؟ گفت: قیمتش دین توست. سپس داستان را ادامه مى دهد تا اینکه سرانجام به جمعیتى رسیدند که در آنجا آب بود و سیراب شدند.(۶)
تعبیر به «لاَْیاً بِلأْی» با توجّه به اینکه لأى به معناى شدت است مفهومش این است که ضحاک و باقیمانده لشکرش با شدتى بعد از شدت، از آن مهلکه نجات یافتند.
سپس امام(علیه السلام) اشاره به بخش دیگرى از نامه برادرش عقیل مى کند که نوشته بود: عبدالله بن سعد (برادر رضاعى عثمان بن عفان) را در مسیر دیدم که با چهل نفر از جوانان قریش به سوى مقصد نامعلومى مى روند از آنها پرسیدم به کجا مى روید اى فرزندان دشمنان پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) آیا مى خواهید به معاویه ملحق شوید. امام(علیه السلام) مى فرماید: «(اما آنچه درباره مخالفت هاى قریش با من گفته اى) قریش را با آن همه تلاشى که در گمراهى و جولانى که در دشمنى و اختلاف و سرگردانى در بیابان ضلالت داشتند، رها کن. آنها با یکدیگر در نبرد با من هم دست شدند همان گونه که پیش از من در مبارزه با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) متحد گشته بودند»; (فَدَعْ عَنْکَ قُرَیْشاً وَتَرْکَاضَهُمْ(۷) فِی الضَّلاَلِ، تَجْوَالَهُمْ(۸) فِی الشِّقَاقِ(۹)، وَجِمَاحَهُمْ(۱۰) فِی التِّیهِ، فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِی کَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله) قَبْلِی).
سپس مى افزاید: «خدا قریش را به کیفر اعمالشان برساند آنها پیوند خویشاوندى را با من بریدند و خلافت فرزند مادرم (پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)) را از من سلب کردند»; (فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی! فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِی، وَسَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی).
جمله «فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی» با توجّه به اینکه «جوازى» جمع جازیه به معناى جزا و مکافات عمل است، مفهومش این است که مکافات اعمال قریش دامان آنها را بگیرد و گرفتار عواقب سوء اعمال خویش بشوند و این در واقع نفرینى است براى آنها که نه حق خویشاوندى را رعایت کردند و نه اجازه دادند امام(علیه السلام) به خلافتى که خدا براى او مقرر داشته بود و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بر آن تأکید فرموده بود و ضامن سعادت دین و دنیاى مسلمانان بود برسد.
آرى آنها در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) سرسخت ترین دشمنان آن حضرت بودند و آتش تمام جنگ هاى ضد اسلام به وسیله قریش و رؤساى آنها برافروخته شد و آخرین گروهى بودند که در برابر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تسلیم شدند و به او ایمان آوردند، در حالى که ایمان بسیارى از آنها صورى بود نه واقعى.
بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با خلیفه و جانشین او امیر مؤمنان على(علیه السلام) نیز همان رفتار را کردند، بلکه بر اثر انگیزه انتقام جویى شدت عمل بیشترى به خرج دادند.
در حدیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که روزى به على(علیه السلام) خطاب کرد در حالى که گریان بود و اشک مى ریخت و فرمود: «ضَغَائِنُ فِی صُدُورِ أَقْوَام لاَ یُبْدُونَهَا لَکَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِی; براى این گریه مى کنم که کینه هایى در سینه هاى گروهى وجود دارد و امروز قادر بر اظهار آن نیستند; ولى بعد از من در برابر تو اظهار خواهند کرد».(۱۱)
در ذیل خطبه ۱۷۲ در جلد ششم همین کتاب (پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)) در شرح شکایتى که امام(علیه السلام) از قریش به پیشگاه خدا مى کند گفتار مبسوط ترى درباره دشمنى هاى قریش نسسبت به آن حضرت داده ایم.
تعبیر به «ابْنِ أُمِّی» درباره پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) یا به جهت آن است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و امام(علیه السلام) هر دو از فرزندان فاطمه مخزومى دختر عمرو بن عمران مادر عبدالله (پدر گرامى پیامبر(صلى الله علیه وآله)) و مادر ابوطالب (پدر گرامى امیر مؤمنان(علیه السلام)) بودند و یا به سبب اینکه فاطمه بنت اسد مادر امیر مؤمنان(علیه السلام) در آن زمان که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در کفالت ابى طالب بود همچون مادر به تربیت او مى پرداخت، لذا پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)درباره او فرمود: «فاطِمَهُ أُمّى بَعْدَ أُمّى; فاطمه بنت اسد بعد از مادرم (آمنه) مادرم بود».
۱ . «سرّحت» از ریشه «تسریح»، همان گونه که در شرح نامه ۳۴ گفتیم به معناى فرستادن کسى دنبال کارى است و به معناى هر گونه رها ساختن نیز آمده است.
۲ . «کثیف» به معناى انبوه از ریشه «کثافت» گرفته شده و در عربى به معناى آلودگى نیامده، بلکه این واژه در فارسى به معناى آلودگى است.
۳ . «نکص» از ریشه «نکص» بر وزن «مکث» و نکوص به معناى بازگشت و عقب نشینى است.
۴ . «جریض» به معناى کسى است که بر اثر شدت اندوه یا هیجان گلوگیر شده است.
۵٫ «مخنّق» به معناى گلوگاه از ریشه «خَنْق» بر وزن «جنگ» به معناى فشردن گلوى کسى است.
۶ . الغارات، ج ۲، ص ۴۳۹٫
۷ . «ترکاض» به معناى دویدن شدید از ریشه «رکض» بر وزن «فرض» به معناى دویدن گرفته شده است و «ترکاض» معناى مبالغه را مى رساند.
۸ . «تجوال» به معناى جولان شدید است.
۹ . «الشقاق» به معناى دشمنى و مخالفت و جدایى است.
۱۰ . «جماح» به معناى سرکشى کردن است و «جموح» بر وزن «قبول» در اصل به معناى حیوان چموش است سپس به انسان هاى سرکش و حتى حوادث و برنامه هایى که در اختیار انسان نیست اطلاق شده است.
۱۱ . مجمع الزوائد هیثمى، ج ۹، ص ۱۱۸ و کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۱۷۶، ح ۳۶۵۲۳٫
بخش دوم
وَأَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْیِی فِی الْقِتَالِ، فَإِنَّ رَأْیِی قِتَالُ الْمُحِلِّینَ حَتَّى أَلْقَى اللهَ; لاَ یَزِیدُنِی کَثْرَهُ النَّاسِ حَوْلِی عِزَّهً، وَلاَ تَفَرُّقُهُمْ عَنِّی وَحْشَهً، وَلاَ تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِیکَ ـ وَلَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ ـ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً، وَلاَ مُقِرّاً لِلضَّیْمِ وَاهِناً، وَلاَ سَلِسَ الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ، وَلاَ وَطِیءَ الظَّهْرِ لِلرَّاکِبِ الْمُتَقَعِّدِ، وَلَکِنَّهُ کَمَا قَالَ أَخُو بَنِی سَلِیم:
فَإِنْ تَسْأَلِینِی کَیْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِی صَبُورٌ عَلَى رَیْبِ الزَّمَانِ صَلِیبُ
یَعِزُّ عَلَیَّ أَنْ تُرَى بِی کَآبَهٌ فَیَشْمَتَ عَاد أَوْ یُسَاءَ حَبِیبُ
ترجمه
و اما آنچه درباره جنگ از من پرسیده اى و رأیم را خواسته اى، عقیده من این است، با کسانى که پیمان شکنى (و نقض بیعت) و پیکار با ما را حلال مى شمرند مبارزه کنم تا آن گاه که خدا را ملاقات نمایم (و چشم از جهان بپوشم) (در این راه) نه کثرت جمعیّت مردم در اطرافم بر عزت و قدرت من مى افزاید و نه پراکندگى آنها از اطراف من موجب وحشتم مى شود. (برادر!) هرگز گمان مبر که فرزند پدرت ـ هرچند مردم او را رها کنند ـ از در تضرع و خشوع (در برابر دشمن) درآید، یا در برابر ظلم و ستم سستى به خرج دهد، یا زمام خویش را به دست هر کس بسپارد، و یا به این و آن سوارى دهد; ولى وضع من همان گونه است که شاعر بنى سلیم گفته است:
هرگاه از من بپرسى چگونه اى؟ مى گویم: در برابر مشکلات زمان صبور و بااستقامتم!
بر من سخت است که غم و اندوه در چهره ام دیده شود که موجب شماتت دشمن یا ناراحتى دوست گردد».
شرح و تفسیر
دست از مبارزه با خائنان بر نمى دارم
سخن امام(علیه السلام) در این بخش از نامه، ناظر به مطلبى است که عقیل در پایان نامه خود که سابقاً گذشت آورده بود که: «فرزند مادرم! نظر خود را درباره جنگ با مخالفان صریحا اظهار کن. اگر مى خواهى تا پاى مرگ بجنگى من و فرزندانم با تو هستیم و من هرگز دوست ندارم لحظه اى بعد از تو زنده بمانم»، امام(علیه السلام)مى فرماید: «و اما آنچه درباره جنگ از من پرسیده اى و رأیم را خواسته اى، عقیده من این است، با کسانى که پیمان شکنى (و نقض بیعت) و پیکار با ما را حلال مى شمرند بجنگم تا آن گاه که خدا را ملاقات کنم (و چشم از جهان بپوشم)»; (وَأَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْیِی فِی الْقِتَالِ، فَإِنَّ رَأْیِی قِتَالُ الْمُحِلِّینَ حَتَّى أَلْقَى اللهَ).
تعبیر به «مُحِلِّینَ» یا اشاره به کسانى است که بیعت او را شکستند و در بصره پرچم جنگ جمل را برافراشتند و کسانى که بعدا به آنها پیوستند(۱) و یا اشاره به ستمگران شام است که جنگ با او را در صفین حلال شمردند و بعد از واقعه صفین نیز همان راه نادرست شیطانى را ادامه دادند. ظاهر این است که هر دو گروه را شامل مى شود.
آن گاه امام(علیه السلام) براى اینکه اراده قاطع خود را در این مبارزه پیگیر به برادرش نشان دهد و به او اطمینان بخشد که مخالفت گروه زیادى از این پیمان شکنان تأثیرى در اراده او ندارد مى فرماید: «(در این راه) نه کثرت جمعیّت مردم در اطرافم بر عزت و قدرت من مى افزاید و نه پراکندگى آنها از اطراف من موجب وحشتم مى شود»; (لاَ یَزِیدُنِی کَثْرَهُ النَّاسِ حَوْلِی عِزَّهً، وَلاَ تَفَرُّقُهُمْ عَنِّی وَحْشَهً).
شعارى است آمیخته با شعور و معرفت بسیار و برگرفته از آیات شریفه قرآن: (أَلَیْسَ اللهُ بِکَاف عَبْدَهُ)(۲) و یا (وَلاَ تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ)(۳) و امثال آن و نشان مى دهد که اولیاى الهى و مردان بزرگ الهى با تکیه بر پروردگار هرگز از انبوه مخالفان وحشت نمى کردند و از کثرت موافقان مغرور نمى شدند. اگر همه مسلمانان این سخن بزرگ امام(علیه السلام) را شعار خویش سازند به یقین در برابر هجمه سیاسى و نظامى و فرهنگى غرب، حالت انفعالى به خود راه نمى دهند و سرانجام در تمام این جبهه ها پیروز خواهند شد.
سپس امام(علیه السلام) در گفتارى پرمعنا و کوبنده، برادرش را خطاب کرده مى فرماید: «(برادر) هرگز گمان مبر که فرزند پدرت ـ هرچند مردم او را رها کنند ـ از در تضرع و خشوع (در برابر دشمن) در آید یا در برابر ظلم و ستم سستى به خرج دهد یا زمام خویش را به دست هر کس بسپارد و یا به این و آن سوارى دهد»; (وَلاَ تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِیکَ ـ وَلَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ ـ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً، وَلاَ مُقِرّاً لِلضَّیْمِ(۴)وَاهِناً، وَلاَ سَلِسَ(۵) الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ، وَلاَ وَطِیءَ(۶) الظَّهْرِ لِلرَّاکِبِ الْمُتَقَعِّدِ).
این عبارت چهارگانه که امام(علیه السلام) بیان فرموده مراحل مختلف تسلیم در مقابل دشمن را بیان مى دارد که هر یک از دیگرى بدتر است; نخست اینکه در برابر دشمن به تضرع و خشوع و تقاضا بنشیند و دیگر اینکه از قدرت دشمن بهراسد و سستى کند و تسلیم شود و سوم اینکه افزون بر تسلیم، زمام خود را به دست او بسپارد که تا هر جا خاطر خواه اوست ببرد و سرانجام اینکه پشت خود را خم کند و در مسیر خواسته هاى دشمن به او سوارى دهد.
چه تعبیرات دقیق و زیبا و گویایى که از نهایت فصاحت و بلاغت کلام امام(علیه السلام)حکایت دارد و حضرت تسلیم در برابر دشمن را در تمام اشکالش ترسیم کرده و از خود نفى مى کند.
تعبیر به «مُتَقَعِّدِ» که در بعضى از نسخ «مقتعد» آمده، به معناى کسى است که جایى را محل نشستن خود انتخاب کرده و اشاره به سوارى است که بر مرکب خود نشسته و تنها در مسیر از آن استفاده نمى کند، بلکه در تمام حاجات خود از آن بهره مى گیرد; گاه مى ایستد و با کسى سخن مى گوید، گاه همان طور که سوار است چیزى مى خرد و گاه چیزى به دیگرى تحویل مى دهد. خلاصه بر مرکب نشسته و بى خیال از سنگینى وزنش بر دوش مرکب همه کارهاى خود را سواره انجام مى دهد.
امام(علیه السلام) در پایان این نامه براى تأکید بیشتر بر عزم راسخ و اراده آهنین خود در برابر دشمن به شعر شاعرى از طایفه بنى سلیم متمثل مى شود و مى فرماید: «ولى وضع من همان گونه است که شاعر بنى سلیم گفته است:
هرگاه از من بپرسى چگونه اى مى گویم: در برابر مشکلات زمان صبور و بااستقامتم.
بر من سخت است که غم و اندوه در چهره ام دیده شود که موجب شماتت دشمن یا ناراحتى دوست گردد»; (وَلَکِنَّهُ کَمَا قَالَ أَخُو بَنِی سَلِیم:
فَإِنْ تَسْأَلِینِی کَیْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِی صَبُورٌ عَلَى رَیْبِ(۷) الزَّمَانِ صَلِیبُ(۸)
یَعِزُّ عَلَیَّ أَنْ تُرَى بِی کَآبَهٌ(۹) فَیَشْمَتَ(۱۰) عَاد(۱۱) أَوْ یُسَاءَ حَبِیبُ).
یکى از شعراى فارسى زبان دو شعر بالا را به این صورت سروده است:
الا اى آنکه مى پرسى ز حالم صبورم من به سختى هاى عالم
نخواهم غم ببینى در رخ من که گردد دوست غمگین، شاد دشمن
در اینکه این شعر از کیست اختلاف نظر است; ابن ابى الحدید در شرح خود مى گوید آن را به عباس بن مرداس سلمى نسبت داده اند; ولى اظهار مى دارد که من آن را در دیوان او ندیدم.
مرحوم تسترى در شرح نهج البلاغه خود مى گوید: این دو بیت از صخر عمرو سلمى است و جریان چنین بود که بعضى از دشمنانش با نیزه به پهلوى او زدند. او یک سال در بستر خوابیده بود و محل زخم عفونت کرده بود و به صورت لخته بزرگى روى زخم آشکار شده بود آن را با کاردى بریدند شاید بهبودى یابد. شنید خواهرش درباره صبر او سخن مى گوید او در پاسخ خواهرش این دو بیت و اشعار دیگرى را سرود.(۱۲)
۱ . در صحاح اللغه آمده است که محل به کسى مى گویند که پیمان خود را شکسته و از آن خارج شده است.
۲ . زمر، آیه ۳۶ .
۳ . مائده، آیه ۴۴ .
۴ . «ضیم» به معناى ظلم و ستم و مصدر آن نیز بر همین وزن است که به معناى ظلم کردن و قهر و غلبه نمودن است.
۵ . «سلس» به معناى مطیع و منقاد و گاه به معناى سهل و آسان مى آید.
۶ . «وطىء» صفت مشبهه است و به معناى نرم و ملایم و تسلیم است.
۷ . «ریب» گاهى به معناى شک و گاه به معناى حوادث مشکل روزگار مى آید .
۸ . «صلیب» به معناى محکم از ریشه «صلب» آمده است.
۹ . «کآبه» به معناى غم و اندوه و انکسار ناشى از آن است.
۱۰ . «یشمت» از ریشه «شماتت» به معناى شاد شدن دشمن است.
۱۱ . «عاد» به معناى دشمن از ریشه «عداوت» گرفته شده است.
۱۲ . شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج ۷، ص ۵۰۲٫
برگرفته از کتاب شرح نهج البلاغه نوشته آیت الله ناصر مکارم شیرازی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *